ارنستو لاکلا و شانتال موفه در حوزه فلسفه سیاسی، مفاهیم فوکو را با دیدگاههای دیگران درآمیختند و نظریه گفتمان خود را شکل دادند. آنها با تلفیق دیدگاههای مختلف نظریه پساساخت گرایانهای ارائه دادند که بر اساس آن همه پدیدههای اجتماعی تحت تاثیر فرایندهای گفتمانی شکل میگیرند (سلطانی، 1384: 26). نظریه لاکلا و موفه ریشه در سنت نظری ساختگرا یعنی مارکسیسم و زبانشناسی سوسوری دارد. "مارکسیسم مبنای اندیشه در امر اجتماعی را برای این نظریه فراهم میآورد و زبانشناسی ساختگرای سوسور نظریه معنایی مورد نیاز این دیدگاه را در اختیار قرار میدهد" (همان، 71). لاکلا و موفه از طریق بازخوانی و ساختارشکنی نظریههای متفکرانی چون مارکس، گرامشی، آلتوسر، فوکو، لاکان، سوسور و دیگران نظریه گفتمان خود را در کتاب هژمونی و استراتژی سوسیالیستی ارائه دادهاند.
این نظریه بر آن است تا از همه امور اجتماعی برداشتی گفتمانی ارائه دهد؛ فعالیتها و پدیدهها وقتی قابل فهم میشوند که در کنار مجموعهای از عوامل دیگر در قالب گفتمانی خاص قرار گیرند. هیچ چیزی به خودی خود دارای هویت نیست، بلکه هویتش را از گفتمانی که در آن قرار گرفته است کسب میکند (سلطانی، 1384: 72). گفتمان از نظر آنها حوزهای است که مجموعهای از نشانهها در آن به صورت شبکهای در میآیند و معنایشان در آن جا تثبیت میشود. معنای این نشانهها به علت تفاوتشان با یکدیگر تثبیت میشود. در نظر آنها خلق معنا به مثابه یک فرایند اجتماعی شامل عمل تثبیت معناست. ما مداوما از طریق قرار دادن نشانهها در شبکه روابط نشانههای دیگر تلاش میکنیم تا معنایشان را تثبیت کنیم (همان، 6-75). سوسور معنای نشانهها را از طریق قرار دادن در درون شبکهای از نشانهها، که مجموعا یک نظام را تشکیل میدهند، بدست میدهد نه با برقراری ارتباط بین نشانه با جهان خارج و جهان مصداقها. لاکلا و موفه نیز با بهرهگیری از این نگرش سوسوری با دیدگاههای تقلیلگرایانه به مخالف بر خاستهاند. به عنوان مثال آنها نگرش مارکسیستی را هستهزدایی میکنند و آن هسته مشترک را که به همه پدیدههای دیگر هویت و معنا می بخشد از بین میبرند. از این رو به اعتقاد لاکلا و موفه دیگر هیچ چیزِ بنیادینی وجود ندارد که به تعبیر پدیدهها معنا و هویت بخشد، بلکه هویت هر چیزی در شبکه هویتهای دیگری که با هم مفصلبندی[1] شدهاند کسب میگردد.
مفهوم مفصلبندی نقش مهمی در نظریه گفتمان دارد. عناصر متفاوتی که جدا از هم شاید بیمفهوم باشند، وقتی در کنار هم در قالب یک گفتمان گرد میآیند هویت نوینی را کسب میکنند. لاکلا و موفه برای ربط دادن و جوش دادن این عناصر به همدیگر از مفهوم مفصلبندی سود میجویند، به عبارت دیگر مفصلبندی به گردآوری عناصر مختلف و ترکیب آنها در هویتی نو میپردازد (همان ، 73). هر عملی که میان عناصر پراکنده ارتباط برقرار کند به نحوی که هویت و معنای این عناصر هر دو نتیجه این عمل اصلاح شده و تعدیل شده شود مفصلبندی است (حسینیزاده، 1383). در نگاه این دو اندیشمند، امور اجتماعی هم گستره با امور گفتمانیاند و اینکه امور فراگفتمانی هیچ نقش سازندهای در جهانی که میشناسیم ندارند. این به معنای انکار وجود جهان فراگفتمانی نیست، بلکه منظور این است که مواد و اشیاء گفتمانی بیشکلاند و از این رو قابل دریافت و فهم توسط ما نیستند. بنابراین مفصلبندی به گردآوری اجزاء مختلف و ترکیب آنها در یک هویت جدید اشاره دارد (تاجیک، 1378: 146).
معنای نشانهها در درون گفتمان حول یک نقطه مرکزی[2] به طور جزئی تثبیت میشود. نقطه مرکزی نشانه برجسته و متمایزی است که نشانههای دیگر در سایه آن نظم پیدا میکنند و به هم مفصلبندی میشوند. گفتمان تلاش میکند از لغزش معنای نشانهها جلوگیری کند و آنها را در نظام معنایی یک دست به دام بیندازد (همان، 77).
در این دیدگاه هیچ گفتمانی نمیتواند هرگز کاملا شکل بگیرد و تثبیت شود، زیرا هر گفتمانی در نزاع با گفتمانهای دیگری است که سعی دارند واقعیت را به گونهای دیگر تعریف کنند و خطمشیهای متفاوتی برای عمل اجتماعی ارائه کنند. هیچ یک از رویکردهای تحلیل انتقادی گفتمان و همچنین نظریه گفتمان لاکلا و موفه نگرش سنتی به فرد به عنوان یک سوژه خودمختار را نمیپذیرند، از نظر آنها سوژهها را باید به مثابه موقعیتهای سوژه در یک ساخت گفتمانی فهمید. بنابراین سوژه همواره تکه تکه است و هیچ گاه خودش را باز نمییابد. سوژه هویت خود را از طریق بازنمایی در یک گفتمان و انتساب به یک موقعیت گفتمانی مییابد. در این دیدگاه کل حوزه اجتماع نظامی تصور میشود که در آن معنا تولید و باز تولید میشود، حوزه اجتماع از نظر آنها همانند نظامی نشانهشناختی است که حول مبارزه بر سر تعریف نشانهها و تلاش برای تثبیت معنای آنها میگردد. در این دیدگاه گفتمان نظام معنایی است که همه پدیدههای اجتماعی را تولید میکند و به آنها معنا میبخشد. به عبارت دیگر خارج از چارچوب گفتمان هیچ چیزی قابل فهم نیست (همان، 91).
غیریتسازی اجتماعی[3]، برجستهسازی[4] وحاشیهرانی[5] و هژمونی از اصطلاحاتی هستند که لاکلا و موفه در نظریه خود استفاده کردهاند.
در غیریتسازی اجتماعی هر گفتمانی ضرورتا نیاز به گفتمان رقیب دیگری دارد تا به واسطه آن هویت یابد. هیچ جامعه یکدستی را نمیتوان تصور کرد که در آن فقط یک گفتمان و یا به عبارت دیگر تنها یک نوع جهانبینی و طرز تفکر حاکم باشد. هر گفتمانی به منظور هویت یافتن به ناچار شروع به تولید دشمن برای خود میکند. به این ترتیب کلیه نهادهایی هم که وابسته به یک گفتماناند به واسطه همان غیرها هویت مییابند. این غیریتسازیهای گفتمانی در کردار نهادهایی مانند رسانههای جمعی، رادیو، تلویزیون و مطبوعات به خوبی نمایان میشود. بر اساس همین ذهنیت دو گانه، کلیه رفتارها و کردارِ سوژهها به گونهای شکل میگیرد که او تمامی پدیدهها را در قالب دو گانه ما/ آنها میریزد و این دوگانگی به صورت برجستهسازی و حاشیهرانی در کردار و رفتار سوژهها نمایان میشود. ما برجسته شده و آنها به حاشیه رانده میشوند. بنابراین هویتیابی به واسطه غیریتسازی و غیریتها به کمک برجستهسازی و حاشیهرانی شکل میگیرند (همان، 2-111). غیرها شرایط امکان ایجاد هویت را فراهم میآورد و هم آنرا تهدید میکند و هم در معرض نابودی قرار میدهد. در واقع، فرآیند حاشیهرانی و برجستهسازی راههایی برای حفظ و تداوم قدرت و سلطه است. بدین طریق قدرت هم معنای مورد نظر خود را تولید میکند و هم با به کارگیری ابزارهای مختلف دشمن و غیر را حذف و طرد میکند. به کمک همین سازوکار است که قدرت پس یک گفتمان با تاثیرگذاری بر ذهن سوژهها اقدام به تولید اجماع و تعریف نشانهها به شیوهای خاص میکند و در واقع مدلول خاصی را به دال مرکزی گفتمانی نزدیک میکند و آنرا هژمونیک میکند.
برجستهسازی و حاشیهرانی دارای دو صورت نرم افزاری و سختافزاری است. برجستهسازیها و حاشیهرانیهای نرمافزاری در قالب زبان و برجستهسازیها و حاشیهرانیهای سختافزاری به صورتهای مختلفی چون توقیف، حبس، اعدام، ترور، تظاهرات خیابانی و مانند آن نمود پیدا میکند. در واقع کل حوزه اجتماع و پدیدههای اجتماعی عرصه برجستهسازیها و حاشیهرانیهای میان گفتمان است. برجستهسازی و حاشیهرانی سازوکاری است که به واسطه آن گفتمانها سعی میکنند نقاط قوت خود را به برجسته سازند و نقاط ضعف خود را به حاشیه براند و پنهان کنند و بالعکس نقاط قوت غیر یا دشمن را به حاشیه برانند و نقاط ضعف آن را برجسته سازند (همان، 113). لاکلا و موفه مفهوم ایدئولوژی را کنار گذاشته و به جای آن مفهوم گفتمان را جایگزین کردهاند، در نتیجه صحبت از گفتمانهای مختلف در عرصه اجتماع است، گفتمانهایی که لزوما درست یا نادرست نیستند بلکه همواره با هم در حال رقابتاند.
غیریتسازی جایی یافت میشود که گفتمانها با هم برخورد کنند، اما غیریتسازی همواره تداوم ندارند و از طریق مداخله هژمونیک محو میشوند. هژمونی و ساختارشکنی دو روی یک سکهاند. هژمونی باعث نزدیک شدن دالی به مدلولی خاص و ثبات نسبی معنای یک نشانه میشود ولی ساختارشکنی با انتساب مدلول و معنایی متفاوت به آن دال، مدلولی را که گفتمان رقیب به آن چسبانده بود را دور میسازد و آن دال را باز تعریف میکند و بدین ترتیب هژمونی آن گفتمان مورد نظر را میشکند. هدف از تحلیل گفتمان، شکستن ساختارهایی است که ما آنها را طبیعی میانگاریم و جدی نمیگیریم. تحلیل گفتمان میخواهد نشان دهد که نظم موجود در جهان حاصل فرآیندهای سیاسی است که دارای پیامدهای اجتماعیاند (همان، 5-94).یکی دیگراز اصطلاحات این نظریه رسوب شدن است، رسوب شدن[6] گفتمان به این معناست که گفتمان رسوب شده عینی و طبیعی به نظر میرسد و جایگزینهای آن فراموش میگردند (حسینی زاده، 1383).
در این نگاه هژمونی درباره این است که کدام نیروی سیاسی درباره شکلهای مسلط رفتار و معنا در یک زمینه خاص اجتماعی تصمیم خواهد گرفت (تاجیک، 1378: 146). اگر مدلول خاصی به دالی نزدیک شود و در نتیجه بر سر معنای خاص برای یک دال در اجتماع اجماع حاصل شود، آن دال هژمونیک میشود و با هژمونیک شدن دالهای یک گفتمان، کل آن گفتمان به هژمونی دست پیدا میکند. هژمونیک شدن یک نشانه به این معناست که معنای آن در سطح وسیعی در افکار عمومی مورد پذیرش قرار گرفته است و یا در واقع نوعی انسداد هر چند موقتی در معنای نشانه به وجود آمده است. در این حالت هژمونی حاصل میشود. در واقع هژمونی به کمک ثبت معنا حاصل میشود. از این رو موفقیت طرحهای سیاسی را به واسطه تواناییشان برای ثبت نسبی معنا در بافتی مشخص و محدود میتوان سنجید. "نظریهپردازان گفتمان این را هژمونی مینامند" (سلطانی، 1384: 83).
لاکلا و موفه و معنای هویت
همانطور که بیان شد از نظر لاکلا و موفه همه چیز در گفتمان وجود دارد و به عبارت دیگر هیچ چیزی خارج از گفتمان نمیتواند حائز معنا باشد. از نظر این دو هویتها (حداقل در عصر کنونی) به شدت از طریق تعارضاتی که در گفتمانها نمود پیدا میکنند شکل میگیرند. در نظریه گفتمان، فرد به مثابه یک سوژه خود مختار و آزاد وجود ندارد و به بیانی آلتوسری مردم توسط گفتمانها استیضاح میشوند و در موقعیتهای خاص سخنگویی قرار میگیرند و «سوژهها را باید به مثابه موقعیت سوژه در یک ساخت گفتمانی فهمید» (فیلیپس و یورگنسن، 2002: 40) و از آنجایی که هیچ گفتمانی کاملا تثبت شده و تعیین یافته نیست، از این رو سوژه و یا به عبارتی هویتها نیز هیچ گاه نمیتوانند تعیین یابند و هیشه در حال تغییر و دگرگونی هستند. لاکلا علت چنین دگرگونیهایی را در تعارضات بین گفتمانها میداند و از این رو به نظر وی هویت یک امر کاملا سیاسی است. «به طور کلی بازتولید معنا و تغییر نحوه انتساب معنا اعمالی سیاسیاند. نباید از سیاست در نظریه گفتمان تعریف محدودی مانند سیاست به شکل حزبی آن ارائه کرد؛ بلکه به عکس مفهوم گستردهای است و به رفتاری اشاره دارد که طی آن پیوسته امر اجتماعی را به گونهای میسازیم که سایر شیوهها را طرد میکند» (یورگنسن و فیلیپس، 1383: 71).
استوارت هال نيز به بسط نظریههای لاکلا در حوزه هویت پرداخته است. هال در اين رابطه معتقد است كه "ما بایستی درباره هویت به مثابه یک «محصول» بیاندیشیم که هیچ گاه کامل نیست، همیشه در جریان است و همیشه درون بازنمایی و نه بیرون از آن ساخته میشود" (Hall,1998:14).
این امر به این معناست که هویت اشخاص و صفات آنان صرفا کارکردی از جایگاه آنان در جامعه است و هویت محصول نیروهای اجتماعی و فرهنگی است. در این دیدگاه،" ما اساسا حاملانی هستیم که جامعه و فرهنگ از طریق ما خودشان را بیان میکنند" (Ibid, 93).
هال (1996) در مقالهایی تحت عنوان «چیستی هویتهای فرهنگی» به تفسیر و توضیح هویت و در نهایت پرسش از آن آغاز میکند. وی به بحث «بحران هویت» در عصر حاضر میپردازد و اینکه چه چیزی در عصر حاضر باعث این بحران شده و پیامدهای آن چیست.
استوارت هال برای تحلیل هویت (به ویژه هویتهای نژادی و قومی) کار خود را با پرسش از بازنمایی آنها در رسانهها آغاز میکند. هال در مورد این پرسش که مای واقعی چه کسی است، با توصیف فرآیند خود-هویتیابی میاندیشد. هال تاریخی روائی از پسااستعمار را توصیف میکند که مهاجر و سیاه پوستبودن دو هویتی هستند که برحسب تفاوت و جابهجایی پیشبینی میشوند. هال برای بیان منطق هویت از مفهوم هژمونی گرامشی نیز سود میجوید و در این امر به شدت متاثر از لاکلا است. تاثیر گرامشی بر استوارت هال تنها محدود به تحلیل رسانهها نمیشود، بلکه بر تاملات وی درباره صورتبندیهای سیاسی، نژادی و قومی معاصر نیز تاثیرگذار بوده است. هال معتقد است که گرامشی «عمدتا از نظریه برای تفسیر موارد تاریخی یا پرسشهای سیاسی عینی استفاده میکرد و یا درباره مفاهیم عمده برحسب کارکرد آنها در موقعیتهای خاص انضمامی میاندیشید (Hall,2004:413b). «وی از هژمونی برای توصیف بسیاری از ایدههای رهبری و روابط بین طبقات مختلف استفاده میکند» (Helen, 2004:46). بنابراین هژمونی، فریبندگی رضایت را به منظور به دست آوردن و حفظ قدرت توصیف میکند. هال در تاویل هژمونی مفهوم مقاوت را کشف میکند و به همین جهت قدرت هژمونیک را از نوع قهرآمیز متمایز میکند.
به همين جهت در اين پاياننامه عمدتا بر نظريات لاكلا و موفه در باب گفتمان و هويت تكيه خواهد شد به اين صورت كه سعي خواهد شد گفتمان رسمي جنگ در طول سه دهه در رابطه با ساير گفتمانها مورد بررسي قرار گيرد و منش و شيوه رفتار اين گفتمان با ساير گفتمانها مورد تحليل قرار خواهد گرفت. همچنين نحوه شكلگيري هويت و برساخت سوژه در درون اين گفتمان نيز مد نظر قرار خواهد گرفت. به عبارت ديگ در اين پايان نامه هويت يك گفتمان بر اساس رابطهاش با ساير گفتمانها مورد بررسي قرار ميگيرد.
عليرضا مرادي هستم. دانش آموخته دکتری علوم ارتباطات اجتماعي دانشگاه تهران. در اين وبلاگ بيش از هر چيز بر مطالعات فرهنگی و رسانه نمرکز خواهم داشت و سعی خواهم کرد تا به معرفی این رشته دانشگاهی و مهمترین موضوعات و مسائل مربوط به آن بپردازم.